SHEFEL

انسان‌ها عاشق شمردن مشکلاتشان هستند، اما لذت‌هایشان را نمی‌شمارند

اگر آنها را هم می‌شمردند، می‌فهمیدند که 

به اندازه کافی از زندگی لذت برده‌اند!

 

نویسنده : داستایوفسکی

آقای من

من فکر می‌کنم آن چه موجب رنجش آدم ‌ها از یکدیگر می‌شود

این است که: 

 

غالبا ما آدم‌ ها توقع داریم طرف مقابلمان به تمام وقایع دنیا از زاویه ‌ی دید ما نگاه کند! 

در صورتی که درون هر آدمی، دنیای متفاوتی وجود دارد که با پذیرش این تفاوت‌ها، روابط شکل مناسب ‌تری خواهند داشت.

 

نویسنده : گونتر گراس

آقای من

صبوری را تمرین کن
بی‌صبری معمولاً نتیجه تمرکز روی آینده یا عجله برای رسیدن به چیزی است.

سعی کن روی زمان حال تمرکز کنی و از آن لذت ببری

آقای من

خودکشی در هرکس منحصر به خودشه! یکی دیگه شیک‌ نمی‌پوشه، یکی دیگه آرزویی نمی‌کنه! یکی دیگه به تحصیل ادامه نمیده! یکی دیگه به خودش نمی‌رسه، یکی محبت نمی‌کنه، یکی دیگه محبت نمی‌پذیره! و این گونه است که اکثر آدم‌ها در سی سالگی می‌میرند و در هشتاد سالگی دفن می‌شوند...!

 

 

نویسنده : پائولو کوئیلو

آقای من

آدم‌ها با دلایل خاص خودشان به زندگی‌ ما وارد می‌شوند!

و با دلایل خاص خودشان از زندگی ما می‌روند!

نه از آمدن‌‌ها زیاد خوشحال باش‌، نه از رفتن‌‌ها زیاد غمگین

تا هستند دوستشان داشته باش

به هر دلیلی‌ که آمده‌اند

به هر دلیلی‌ که هستند

بودنشان را دوست داشته باش

بی‌هیچ دلیلی‌ ...

شادمانی‌‌های بی‌ سبب ؛

همین دوست داشتن‌‌های بی‌چون و چراست!

 

 

نویسنده : زویا پیرزاد

 

آقای من

سوفی! اگر من می‌خواستم در این درس‌ها تنها یک چیز به تو یاد دهم،
آن بود که " در قضاوت عجله نکن ".


نویسنده : یوستین گردر

آقای من

واقعا آدم چطوری میتونه به بلوغ فکری برسه؟

درست لحظه ای مغرور میشی و فکر میکنی چقدر آدمِ بلدی هستی،

جهان هستی توی موقعیتی قرارت میده که بفهمی

هنوز چقدر نسبت به مسائل ناآگاهی،

حتی نسبت به خودت درک و آگاهی نداری

 

واقعا آیا مطالعه به تنهایی کافیست؟

آیا محیط و تجربه های روزانه کافیست؟

 

بنظرم مطالعه یعنی ذخیره اطلاعات،

اما چگونه باید بفهمیم که این اطلاعات رو در جای درست بکار ببریم؟

 

 

آقای من

دختران_ایل، فقط به دام مردانی می‌افتادند که غزال را در بیابان و شاهین را در آسمان به تیر می‌دوختند.

زنان ایل تنها به مردانی دل می‌بستند که دست‌شان با تفنگ و پایشان با رکاب آشنا بود.

کار مردان ایل با تفنگ، به ویژه تفنگ پنج تیری به نام #برنو به عشق و عاشقی کشیده شده‌بود. تفنگ خوش‌‌دست و موشکاف و دور بردی بود.  ساخت یکی از شهرهای فرنگ به نام برنو بود. لُرها این تفنگ را به نام آن شهر برنو می‌خوانند... برایش شعر می‌سرودند. دختر زیبا را برنو می‌گفتند. یار بلند بالا را برنو می‌خواندند. معلوم نبود که زن و برنو کدام یک را بیشتر دوست ‌داشتند. هر مردی در آرزوی دو برنو بود، برنویی بر دوش و برنویی در آغوش.

 

 

نویسنده : محمد بهمن بیگی

آقای من

هیچ‌ کس در این دنیا، چون در بطن موقعیت خاص انسانی دیگر قرار ندارد، نمی‌تواند احساس صحیح و درستی در مورد بدی یا خوبی مسئله‌ای داشته باشد.

 

 

نویسنده : هاینریش بل 

آقای من

زمستان بود. جان میکندم در نیویورک نویسنده شوم.

سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"می‌خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم"

و خدای من!

مدت‌ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود. هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را می‌جویدم و راست می‌افتاد توی معده ام. معده ام می‌گفت: متشکرم! متشکرم! متشکرم!

 

مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم می‌زدم که سرو کله ی دو نفر پیدا شد.

یکیشان به آن یکی گفت: خدای بزرگ!

طرف مقابل پرسید: چه شده؟

اولی گفت: آن یارو را دیدی چه وحشتناک ذرّت می‌خورد!

 

بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرّت ها لذت نبردم.

به خودم گفتم: منظورش از وحشتناک چه بود؟!

من که توی بهشت سیر می‌کنم...

 

گاهی به همین راحتی با یک کلمه، یک جمله، یک نیشخند یا حالتی از یک چهره می‌توانیم مردم را از بهشت خودشان بیرون بکشیم و این واقعاً بی رحمانه ترین کاری ست که انجام می‌دهیم ...

 

نویسنده : چارلز بوکوفسکی

آقای من