سوفی! اگر من میخواستم در این درسها تنها یک چیز به تو یاد دهم،
آن بود که " در قضاوت عجله نکن ".
نویسنده : یوستین گردر
سوفی! اگر من میخواستم در این درسها تنها یک چیز به تو یاد دهم،
آن بود که " در قضاوت عجله نکن ".
نویسنده : یوستین گردر
واقعا آدم چطوری میتونه به بلوغ فکری برسه؟
درست لحظه ای مغرور میشی و فکر میکنی چقدر آدمِ بلدی هستی،
جهان هستی توی موقعیتی قرارت میده که بفهمی
هنوز چقدر نسبت به مسائل ناآگاهی،
حتی نسبت به خودت درک و آگاهی نداری
واقعا آیا مطالعه به تنهایی کافیست؟
آیا محیط و تجربه های روزانه کافیست؟
بنظرم مطالعه یعنی ذخیره اطلاعات،
اما چگونه باید بفهمیم که این اطلاعات رو در جای درست بکار ببریم؟
دختران_ایل، فقط به دام مردانی میافتادند که غزال را در بیابان و شاهین را در آسمان به تیر میدوختند.
زنان ایل تنها به مردانی دل میبستند که دستشان با تفنگ و پایشان با رکاب آشنا بود.
کار مردان ایل با تفنگ، به ویژه تفنگ پنج تیری به نام #برنو به عشق و عاشقی کشیده شدهبود. تفنگ خوشدست و موشکاف و دور بردی بود. ساخت یکی از شهرهای فرنگ به نام برنو بود. لُرها این تفنگ را به نام آن شهر برنو میخوانند... برایش شعر میسرودند. دختر زیبا را برنو میگفتند. یار بلند بالا را برنو میخواندند. معلوم نبود که زن و برنو کدام یک را بیشتر دوست داشتند. هر مردی در آرزوی دو برنو بود، برنویی بر دوش و برنویی در آغوش.
نویسنده : محمد بهمن بیگی
هیچ کس در این دنیا، چون در بطن موقعیت خاص انسانی دیگر قرار ندارد، نمیتواند احساس صحیح و درستی در مورد بدی یا خوبی مسئلهای داشته باشد.
نویسنده : هاینریش بل
زمستان بود. جان میکندم در نیویورک نویسنده شوم.
سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"میخوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم"
و خدای من!
مدتها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود. هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را میجویدم و راست میافتاد توی معده ام. معده ام میگفت: متشکرم! متشکرم! متشکرم!
مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم میزدم که سرو کله ی دو نفر پیدا شد.
یکیشان به آن یکی گفت: خدای بزرگ!
طرف مقابل پرسید: چه شده؟
اولی گفت: آن یارو را دیدی چه وحشتناک ذرّت میخورد!
بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرّت ها لذت نبردم.
به خودم گفتم: منظورش از وحشتناک چه بود؟!
من که توی بهشت سیر میکنم...
گاهی به همین راحتی با یک کلمه، یک جمله، یک نیشخند یا حالتی از یک چهره میتوانیم مردم را از بهشت خودشان بیرون بکشیم و این واقعاً بی رحمانه ترین کاری ست که انجام میدهیم ...
نویسنده : چارلز بوکوفسکی
چرا ما همیشه دنبال تایید شدن توسط دیگران هستیم؟؟
گاهی چاپلوسی میکنیم،
بدون اینکه از ما خواسته بشه، براشون داستانی تعریف میکنیم
یا از اتفاقاتی میگیم که شاید براشون جذاب باشه و تایید بشیم
آیا براستی اگر دنبال تایید و احترام از جانب اطرافیان نبودیم
به همین اندازه باهاشون بگو بخند داشتیم؟
یا اینقدر مودب و وفادار بودیم؟؟
آیا عقل جزئی از جسم هست یا روح؟
اگر متعلق به جسم باشه
پس وقتی رفتار ناشایست از کسی میبینیم
عقل به روح فرمان میده که خشمگین بشه؟؟
اگر متعلق به روح هست پس با مغز فرق داره؟
چشم ادم میبینه و از طریق چشمِ جسمانی،
روح خشمگین میشه و به زبان دستور میده که ناسزا بگه؟
پس جسم و روح مجزا هستن یا به هم وابسته؟؟
شمس گفت: تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده.
به همین سبب اینکه انسان گردن خم کند
و بگوید" چه کنم! تقدیرم این بوده،" نشانهٔ جهالت است.
تقدیر همهٔ راه نیست، فقط تا سر دو راهی هاست .
گذرگاه مشخص است اما انتخاب در دست مسافر است.
پس نه بر زندگی ات حاکمی و نه محکوم آنی ...
نویسنده : الیف_شافاک
میگن کمبوجیه وقتی میخاست ازدواج کنه،
یکی از وزیرا زیرکی کرد و با کلکی دخترش رو فرستاد که هر شب
از پشت پرده برای پادشاه داستان بگه تا پادشاه خواب بره،
وقتی بعد از یکی دو ماه،
وزرا دختراشون رو آوردن تا پادشاه انتخاب کنه،
یکی یکی باهاشون حرف زد و به دختر اون وزیر که رسید،
حس کرد چقدر صداش آرامش بخش هست و باهمون ازدواج کرد،
میخام بگم یک صدا چقدر میتونه مسیر زندگی آدمو تغییر بده،