SHEFEL

۶ مطلب با موضوع «خودم» ثبت شده است

پدرم میگفت قدیما،

ارباب ها ، مباشرها رو میزدن،

مباشرا ، سرکارگرها رو میزدن،

اونا کارگرها و کارگرا هم بچه ها رو میزدن،

بچه ها هم میرفتن با چوب حیوانات رو میزدن،

هر کسی خشم و عصبانیتش رو سَرِ ضعیفتر از خودش خالی میکرد

..

بنظرم الان هم همینه

فرض کنید یک رفتاری از کسی میبینید که تحملش براتون سخته،

ضمیر ناخودآگاه تون، سریع پردازش میکنه،

اگر مثلا یک فردی باشه که بهش قدرت دارید

سریع عصبی میشید و داد و فریاد راه میندازید،

اگر مثلا رفیقتون باشه ، ممکنه یک تذکر بدین،

اگر رئیس تون باشه فقط اخم میکنید،

اگر توی دادگاه باشی، حتی اخم هم نمیکنی و شاید لبخند هم بزنی..

 

پس نگید عصبانی شدن، دست ما نیست،

روحِ ما آنقدر بزرگ نیست که برای ضعیف تر از خودمون عصبی نشیم

 

آقای من

واقعا آدم چطوری میتونه به بلوغ فکری برسه؟

درست لحظه ای مغرور میشی و فکر میکنی چقدر آدمِ بلدی هستی،

جهان هستی توی موقعیتی قرارت میده که بفهمی

هنوز چقدر نسبت به مسائل ناآگاهی،

حتی نسبت به خودت درک و آگاهی نداری

 

واقعا آیا مطالعه به تنهایی کافیست؟

آیا محیط و تجربه های روزانه کافیست؟

 

بنظرم مطالعه یعنی ذخیره اطلاعات،

اما چگونه باید بفهمیم که این اطلاعات رو در جای درست بکار ببریم؟

 

 

آقای من

چرا ما همیشه دنبال تایید شدن توسط دیگران هستیم؟؟

گاهی چاپلوسی میکنیم،

بدون اینکه از ما خواسته بشه، براشون داستانی تعریف میکنیم

یا از اتفاقاتی میگیم که شاید براشون جذاب باشه و تایید بشیم

 

آیا براستی اگر دنبال تایید و احترام از جانب اطرافیان نبودیم

به همین اندازه باهاشون بگو بخند داشتیم؟

یا اینقدر مودب و وفادار بودیم؟؟

 

آقای من

آیا عقل جزئی از جسم هست یا روح؟

 

اگر متعلق به جسم باشه 

پس وقتی رفتار ناشایست از کسی میبینیم

عقل به روح فرمان میده که خشمگین بشه؟؟

 

اگر متعلق به روح هست پس با مغز فرق داره؟

 

چشم ادم میبینه و از طریق چشمِ جسمانی،

روح خشمگین میشه و به زبان دستور میده که ناسزا بگه؟

 

پس جسم و روح مجزا هستن یا به هم وابسته؟؟

 

آقای من

میگن کمبوجیه وقتی میخاست ازدواج کنه،

یکی از وزیرا زیرکی کرد و با کلکی دخترش رو فرستاد که هر شب

از پشت پرده برای پادشاه داستان بگه تا پادشاه خواب بره،

 

وقتی بعد از یکی دو ماه،

وزرا دختراشون رو آوردن تا پادشاه انتخاب کنه،

یکی یکی باهاشون حرف زد و به دختر اون وزیر که رسید،

حس کرد چقدر صداش آرامش بخش هست و باهمون ازدواج کرد،

 

میخام بگم یک صدا چقدر میتونه مسیر زندگی آدمو تغییر بده،

آقای من

زندگی عادلانه است،

اما نَ اون عدالتی که توی ذهن ما میچرخه،

دنیا بر اساس عدالت خودش رفتار میکنه،

و این ناعادلانه ترین حالتِ ممکن باعث میشه بهمون رنجی تحمیل

بشه که خودمون رو مستحقش ندونیم،

آقای من