گفت : من عاشق صدای شجریانم،
مخصوصا " ربنای" ماه رمضونش...
تو چی؟؟
تو صدای کی رو دوست داری؟
زبونم گفت : نمیدونم
اما دلم داد میزد صدای شفل
گفت : من عاشق صدای شجریانم،
مخصوصا " ربنای" ماه رمضونش...
تو چی؟؟
تو صدای کی رو دوست داری؟
زبونم گفت : نمیدونم
اما دلم داد میزد صدای شفل
زندگی عادلانه است،
اما نَ اون عدالتی که توی ذهن ما میچرخه،
دنیا بر اساس عدالت خودش رفتار میکنه،
و این ناعادلانه ترین حالتِ ممکن باعث میشه بهمون رنجی تحمیل
بشه که خودمون رو مستحقش ندونیم،
هرچه انسان تر باشیم، زخمها عمیقتر خواهند بود... هرچه بیشتر دوست بداریم بیشتر غصه خواهیم داشت... بیشتر فراق خواهیم کشید و تنهاییمان بیشتر خواهد شد... شادیها لحظه ای و گذرا هستند...
شاید خاطرات بعضی از آن ها تا ابد در یاد بماند اما رنج ها داستانش فرق میکند. تا عمق وجود آدم رخنه می کند و ما هر روز با آنها زندگی میکنیم... انگار این خاصیت انسان بودن است ...!
کتاب : نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
نویسنده : اوریانا_فالاچی
حواست هست؟ زندگی، حتی وقتی انکارش میکنی، حتی وقتی به آن بیاعتنایی، حتی وقتی از قبولش سر باز میزنی، از تو قویتر است.
از همهچیز قویتر است.
آدمها از اردوگاههای کار اجباری برگشتند و دوباره زاد و ولد کردند.
مردان و زنانی که شکنجه شدهبودند، مرگ نزدیکان و خاکستر شدن خان و مانشان را دیده بودند، دوباره دنبال اتوبوس دویدند، دوباره دربارهی هوا حرف زدند و دخترهایشان را شوهر دادند.
باور کردنی نیست، اما همین است دیگر. زندگی از هر چیزی نیرومندتر است.
نویسنده : آنا_گاوالدا
۱ : شعر نوشت
خسته ام از هوای زندگی ام
می روم
با خودم قدم بزنم
می روم
از خودم رها بشوم
می روم
با خودم به هم بزنم .....!!!
*** محمدعلی_بهمنی
-----------
۲ : متن نوشت
به این نتیجه رسیده ام که بیشترِ مردم بزرگ نمیشوند. ما جای پارک خودمان را پیدا میکنیم و به کارتهای اعتباری مان افتخار میکنیم. ازدواج میکنیم و جرأت میکنیم بچه دار شویم و به آن بزرگ شدن میگوییم. اما فکر کنم بیشترین کاری که میکنیم پیر شدن است. ما تراکم سالها را در بدنهای مان و روی صورتهای مان این طرف و آن طرف میبریم اما معمولاً خود حقیقی ما، کودک درون مان، هنوز بی گناه است و مثل گیاه مگنولیا خجالتی است.
*** مایا_آنجلو
۱ :شعر نوشت
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشمها بیشتر از حنجرهها میفهمند
** کاظم بهمنی
--------------------
۲ : متن نوشت
معمولا وقتی دلخور میشویم انتظار داریم بدون اینکه دلیل عصبانیتمان را بگوییم درک شویم، گویا در این صورت احساس اطمینانمان بیشتر میشود. در واقع هسته اصلی دلخوری ما، درک نشدن بدون توضیح است.
ریشه این موضوع به احتمال زیاد به دوران کودکی ما برمیگردد که هرچه میخواستیم گریه میکردیم و نزدیکان وظیفه تشخیص نیاز ما را داشتند.
** آلن دوباتن
۱ : شعر نوشت
تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمانها
تا خار غم عشقت، آویخته در دامن
کوتهنظری باشد، رفتن به گلستانها
**** جناب سعدی
------------------
۲ : متن نوشت
با دو دسته نمیشود بحث کرد
باسواد و بی سواد
*** عباس معروفی
-------------
۳ : من نوشت
گاهی فکر میکنم که آیا ریشه و منشا علاقه و محبت از جسم هستش یا روح!؟
جسم که فانی است و میره زیر خاک و کاری ازش برنمیاد،
اما اگر ارتباط دو تا روح در دو جسم مختلف باعث ایجاد محبت میشه
پس گناه ما چیه؟
چرا ما محکوم میشیم در حالی که خدا از روح خودش به انسان دمیده،!!
---------------
۴ : پ . ن
باور دارم که چهره آدما وقتی خواب هستن خیلی زیباتر و مظلومتر میشه،
تو مدام از کارهایی که در گذشته انجام ندادی
یا آنها را بد انجام دادهای گلایه میکنی.
طوری که انگار این کار فایدهای دارد.
چرا خودت را نمیبخشی و به خودت یادآوری نمیکنی که همیشه بیشترین تلاشات را کردهای؟
انسانها این حق را دارند که به تدریج کامل شوند.
لازم است گذر عمر، چیزی جز موی سفید برای ما به ارمغان بیاورد.
نویسنده : فرانسسک میرالس
خود را وادار کنید تا در یک محدوده زمانی مشخص ابدا حرفی نزنید.
مثلاً در جر و بحث های دیگران دخالت نکنید.
یا تا زمانی که نظری از شما نپرسیدند، پاسخی ندهید.
در هنگام قضاوت و داوری در مورد دیگران، لحظه ای درنگ کنید و با خود بگویید آیا من جای طرف مقابل هستم که در مورد او اظهار نظر میکنم؟
در مقابل افراد عصبانی و خشمگین، چند دقیقه ای درنگ کنیم تا آنان آرام شوند.
آیا میتوانید از حالا به بعد به این موارد آگاه بود و آنان را در زندگی اجرا کنید؟
قطعاً میتوانید. چون انسان قادر به انجام همه امور است.
زمانی که کافکا به دلیل بیماری به برلین نقل مکان میکنه در پارک دختر کوچکی رو میبینه که عروسک مورد علاقهش را گم کرده و گریه میکنه کافکا با دخترک تمام پارک را برای پیدا کردن عروسک میگرده اما پیداش نمیکنن و به دخترک میگه، فردا بیا پارک تا با هم به دنبالش بگردیم.
فردای کافکا نامهای را به دخترک میده که توسط عروسک نوشته شده و به دخترک گفته، گریه نکن، من به سفر دور دنیا رفتم و برایت از ماجراهایی که در سفر دارم مینویسم. کافکا هر روز نامهای برای دخترک میآورد و دخترک از شنیدن ماجراها لذت میبرد...
تا روزی که کافکا عروسکی را با خودش میاره و دخترک با دیدنش شروع به گریه میکنه و به کافکا میگه این شبیه عروسک من نیست، همونجا کافکا نامه دیگری به دخترک میده که در آن عروسک به دخترک نوشته که مسافرت سبب تغییرش شده.
دخترک عروسک را با خوشحالی بغل میکنه و به خانه ش میره . یک سال بعد کافکا میمیره و دخترک سالها بعد زمانی که یه دختر جوان شده داخل عروسک نامهای با امضای کافکا پیدا میکنه که نوشته
هر چیزی را که بدان عشق میورزی، احتمالا زمانی از دست خواهی داد اما عشق به طریق دیگری به تو باز خواهد گشت.